ما آدمهای زمینی!

8 02 2010

چند وقت قبل، جناب آقای عکاشه (پدر زلزله شناسی ایران)  با بحرانی بودن وضعیت شهر تهران در هنگام وقوع زلزله ای مشابه هائیتی در تهران، گفت: اگر زلزله ای به وسعت و شدت زلزله هائیتی در تهران رخ دهد میزان خسارات و تلفات انسانی آن 10 برابر بیشتر خواهد بود. مساله فوق العاده جدی است و این واقعیت را نمی توان کتمان کرد که این واقعه به احتمال زیاد در تهران هم رخ خواهد داد.

این استاد دانشگاه ادامه داد: هر چند نمی توان زمان دقیق زلزله را تعیین کرد اما نباید خودمان را گول بزنیم و به فکر راهکار نباشیم. زیرا بافت تهران آسیب پذیر است چنین شهری با این شرایط نباید کوچه پس کوچه داشته باشد. به طوری که در روزهای معمولی شاهد بسته شدن خیابانها و ترافیک سنگین هستیم که این مساله به تشدید بحران دامن می زند.

عکاشه با اعلام اینکه خیابانهای تهران ظرفیت 500 هزار دستگاه خودرو را دارد اما در حال حاضر بیش از 5/3 میلیون دستگاه وسیله نقلیه در معابر پایتخت وجود دارد، افزود: جمعیت تهران باید بین یک تا 5/1 میلیون نفر باشد اما می بینیم که حدود 12 میلیون نفر در این شهر ساکن هستند و این مسئله هر ساعت حادتر می شود.

.

.

ما آدمها موجودات جالبی هستیم! این خبر رو در روزنامه ها و سایت ها می خونیم. یه مدتی با آب و تاب به هر کسی که می دونیم حرفمون براش جالبه تعریف می کنیم. حالا فرقی نمی کنه مخاطبهامون رو کجا پیدا کنیم: در مترو، تاکسی، دانشگاه، مهمونی های خانوادگی و دوستانه!

در یک کلام خبر نابودی احتمالی یک شهر رو و در نهایت خودمون رو در یک اتفاق اجتناب ناپذیر، به هم گوشزد می کنیم.

در حین خبر رسانی ها حرف های جالبی شنیده می شه:

- بالاخره قراره هر کی یه روز بمیره.

- حالا کی می دونه کی می خواد زلزله بیاد! اومدیم و تا اون روز مرده بودیم.

- اصلا بیاین بریم یه شهر دیگه. اصفهان چطوره؟ شیراز؟ مشهد بهتره! نه یه شهر کوچکتر بدون آلودگی و ترافیک عالیه.

.

اما به هفته نمی کشه که این خبر نه چندان مهم (!) لا به لای خبر های بسیار مهم سیاسی-اجتماعی-اقتصادی گم می شه.

فکر یارانه ها و خوشه چندمی بودن، رکود قیمت خونه، بیانیه های مدام سیاسیون، فیلم های جدید سینما، افتتاح بزرگترین پروژه شهری و حتی لگوی روزنامه تهران امروز و صد تا خبر دیگه جایی واسه تصمیمی عاقلانه واسه این موضوع باقی نمی ذاره.

.

تو یه کتابی خونده بودم وقتی از یه عده بپرسین اگه قرار باشه خطر بزرگی مثل یه زلزله یا سیل ویرانگر در شهری اتفاق بیفته، مردمش چی کار می کنند؟ مثل بیشتر وقتها که جوابها بسیار عاقلانه است بیشتر اون افراد پاسخ دادند که زودتر یه یک شهر دیگه برای زندگی می رن.

اما تجربه نشون داده آدمهای کمی هستن که شهرشون رو برای فرار از اون خطر ترک می کنند و اغلب ساکنین اون شهر با انواع استدلال ها که باعث می شه فکرشون از خطر دور شه، می مونند و احتمالا می میرند!!

باورش سخته… اما ما آدمها موجودات جالبی هستیم :)





حقیقتم آرزوست…

6 02 2010

حقیقتم آرزوست

می دانم مشکل از کجاست!

همه چیز بر می گردد به دوری ِ مدام ِ من از تو و نشناختن بزرگیت…

.

گناه و گناه و گناه… چیز تازه ای نیست که شرمسار از حضورت نگردم؛ شگفت اینست که باورم را باور نداشته باشم!

مرا ببخش و بار دیگر آغوشت را برای من ِ کوچک ِ گنهکار باز کن. به خودت سوگند، نمی خواهم این چنین باشد.

بدون یاری تو، هم چنان در خیال خوب زیستن خواهم ماند. دیگر خیال کافیست، « حقیقتم آرزوست ».

__________________________________

پینوشت: اگر نگاهی به آسمان انداختید دعایم کنید





تا لحظه دیدار، چند نفس باقیست؟

30 01 2010

تا لحظه دیدار، چند نفس باقیست؟

سوت پایان بازی را مزن! مجالی بده برای آخرین تلاش! فرصتی برای تغییر نتیجه ی از دست رفته! وقت اضافه ای برای جبران مصدومیت اغیار از جانب خویش!

.

.

آخرین ضربه را خواهم زد … چرا که کودک درونم خواب رستگار شدن دیده است!

سوت را مزن؛ مجالی بده برای فهم اینکه شاید زمانی نمانده باشد … و فرصتی، برای تعبیر رویای کودکانه ای که خیال بالیدن در سر می پروراند!!!





ما را دریاب، آرام و قرار دلهای بی قرار

29 12 2009
ما را دریاب، آرام و قرار دلهای بی قرار

ما را دریاب، آرام و قرار دلهای بی قرار

آقا جان سلام…

این روزها سخت دلتنگیم! می گویم دلتنگ چون هم دلمان عجیب هوایتان را کرده و هم غم و غصه دلمان را به تنگ آورده!

می خواهم با عزیزترین پدر دنیا درد دل کنم…درد دلی که بوی غم می دهد، بوی سر در گمی، بوی خشم فرو خورده و بوی گریه های در تنهایی!

بغض ِ در گلو مانده می شکند وقتی برای شما می نویسم از سیاهی های این روزگار، از حق و باطلی که در هم آمیخته و هر یک فریاد حقیقت جویی سر میدهد، از دروغهایی که آنقدر راست هستند که بی جهت به دنبال مدرکی از صحتشان می گردیم!

آقای مهربانم!

این روزها حالمان خوش نیست. نبودنتان بیش از پیش آزارمان می دهد! و اتفاق ها که همیشه تلنگری بر جان غافل ما بود، این بار کمرمان را خم کرده و وجودمان فریاد می زند احساس نیاز به حضورتان را!

می خواهم بگویم خسته شده ام از شنیدن خبرهای مالامال از درد  و تکذیب های مداوم! می خواهم بگویم گوشهایم پر است از ادعای اسلام و اسلام ستیزی هر روزه مان!

می خواهم بگویم از این قصه که ما  خود را مسلمان می نامیم  و غیر را مرتد! می خواهم بگویم از تعمیم های مدام  و عادت همه را با یک نام خواندن!

می خواهم بگویم می ترسم از روزی که هر یک از ما بفهمیم به خطا  رفته ایم وآنانکه گمان می کردیم ره گم کردگانند به سرمنزل حق رسیده اند.

می خواهم بگویم، اما می دانم خوب می دانید تمام شرح حالمان را!

به گمانم این شب ها بهتر از پیش طعم انتظار را می چشیم، انتظاری که امید رهایی از این نابسامانی ها را دارد…

انتظاری که خاتمه ایست بر تمام ظلم ها و فصل جدیدی ست از عدالتی که مدت هاست نشانش را گم کرده ایم!

من ایمان دارم که وعده ی حق پیامبر اکرم تحقق میابد و جهان عطر دل انگیز عشق، امید، انسانیت، اخلاق و … را بار دیگر در لوای اسلام حقیقی احساس می کند.

محرم امسال سخت تر بر ما گذشت و می دانم که بر شما سخت تر ازما…

__________________________________

پینوشت: دوستانی که من رو می شناسند می دونند سیاسی نمی نویسم! برای همین خواهش می کنم در نظراتتون بحث سیاسی نکنید! از نوع نوشته هم معلومه قصد بی احترامی به کسی رو ندارم و خواهشا کسی هم به کسی بی احترامی نکنه. ممنونم دوستان :)





می بخشم اما فراموش نمی کنم

16 12 2009
این ها چه چیز را به فراموشی بسپارم!

می بخشم اما فراموش نمی کنم

یقین دارم این روزها گمان می کنی فراموشت کرده ام، اما…

اما شاید نمی دانی چقدر فراموش کردن خاطرات تلخ،دشوار است و گاه ناممکن!

گل های خشک شده در گلدان، عکس های عید نوروز، هدیه هایی که فکر می کردم ندیدنشان موجب از یاد رفتنت می شود و مدت هاست در کمد گم شده اند، اسمت که بر زبانها گاه و بی گاه جاریست… این روزها هم دانه دانه های برف که زمانی جز آرامش برایم ارمغانی نداشت، یادآور آن روزهای عجیب است. با وجود این ها چه چیز را به فراموشی بسپارم!

آنقدر « بودی » که اگر تمام این ها را هم دور بریزم باز رد پایت را در لحظاتم خواهم دید.

با خودم که غریبه نیستم؛ تو در یکی از سرنوشت ساز ترین سال های زندگیم آمدی و آمدنت به این سادگی ها که می نویسم نبود!

محبت تو، اعتماد بیش از حد من، ورودت به حریم آرام و بی دغدغه ام نتیجه ای جز ماه ها اشک و لبخند و نگرانی نداشت.

آرام آمدی اما به یکباره تمام برنامه هایم را بر هم زدی و من امروز به این می اندیشم که چگونه تا به این حد احمقانه تو را باور کردم! بارها لحظه لحظه ی حضورت را از خاطر کذرانده ام تا شاید بتوانم به سوال های بی شمار ذهنم پاسخ دهم!

می نویسم اما نوشته ای که چیز با ارزشی ندارد برای خواندن! می نویسم برای دل خودم که خوب می دانم تو که نام دوست بر خود گذاشته بودی با آن چه کردی!

گفتی ببخشم اما چقدر دیر! و چقدر سخت بود بخشیدن، حتی برای من که همه می دانند زود فراموش می کنم و کینه ای به دل نمی گیرم!

سخت بود بخشیدن کسی که ثانیه ثانیه ی حساس ترین سال زندگیم دروغ گفت و آزارم داد! سخت بود فراموش کردن ساعت ها غصه خوردن برای ماندنت درحالیکه رفتنی وجود نداشت. بیدار ماندن ها و دعا کردن ها و …

سخت بود بخشیدن آن همه بی انصافی!

.

.

شب قدری بخشیدم اما هنوز دلگیر بودم و به خدا گفتم می بخشم، تو به دل آزرده ام منگر…

امروز آنقدر گذشته که دلم هم بخشیده است ولی همه چیز مصداق آن جمله ایست که یکبار جایی خواندم: می بخشم اما فراموش نمی کنم…

__________________________________

پینوشت یک: این یک دلنوشت بود که از دوستان بابت ابهامش معذرت می خوام.

اون سال یاری خدا رو با تمام وجودم حس کردم. در اون شرایط باور اینکه خدا چقدر کمک کرد، برام سخت بود اما امروز خیلی خوب می فهمم به اینجا رسیدنم و گذشتن از اون وضعیت فقط با یاری اون ممکن بود.

پینوشت دو: عکس مربوط به همان روزهاست.





شادیت مرا آرزوست

22 11 2009
شادیت مرا آرزوست

شادیت مرا آرزوست

دلم می خواهد اعتراف نکنم که چه اندازه از تو دورم!

تو که در سخت ترین شرایط حضورت آرامش بخش ترین بود!

تو که شنیدی تمام آن حرفها که در پشت صدای خنده هایم گم شده بود و باور نداشتم روزی به زبان جاری شود!

.

امشب دلم گرفته است…

بودن های همیشه ی تو و نبودن های من!

گفتن های مدام من و ناگفته های تو!

.

.

فاصله خیلی زیاد بود که اکنون هیچ نمی دانم

و فقط صدای غمگینت در گوشم می پیچد و می پیچد و می پیچد…

__________________________________

پینوشت: دلم عجیب برای کاغذهای پاره تنگ شده!





گاهی من نیز مقصرم

15 11 2009
گاهی من نیز مقصرم

گاهی من نیز مقصرم

این روزها به این فکر می کنم که چقدر در مسائل مختلف به دنبال نداشته هایم می گردم و وقتی با مشکلی مواجه می شوم، می گویم اگر این آدم در زندگیم بود، اگر این اتفاق می افتاد، اگر فلان چیز را داشتم…می توانستم شرایط بهتری را رقم بزنم و دقیقا همین زمان است که می توانم نفسی راحت بکشم، که می دانستم اشتباه از من نبوده!

ولی واقعا این طور است؟

اصلا منظورم حسرت خوردن نیست! منظورم برچسب ِ مقصر زدن، به کسی یا چیزیست. اینکه هر کدام از ما با وجود خیلی داشته ها، نداشته هایمان شده اند راه حل مشکلاتمان. و یک بار با خودمان نمی گوییم بیا و با تمام آن چیزی که در اختیار داری و خودت هم خوب می دانی کم نیست، بهترین را بساز.

وقتی می گویم چرا استاد از ساعتش می زند و درست درس نمی دهد یک لحظه به خودم نگاه کنم که من چقدر به وظیفه درست درس خواندنم پرداختم!

وقتی هنوز یاد نگرفتم از چراغ قرمز رد نشوم و پوست میوه ام را پرت نکنم در خیابان، چطور می توانم از آدمهایی بنالم که هر روز حقم را می خورند؟

وقتی حتی به پدر و مادرم که عزیزترین آدمهای زندگیم هستند احترام نمی گذارم چگونه می توانم انتظار احترام گذاشتن دیگران به خودم را داشته باشم؟

آن زمانی که از دست خانواده و فامیل و معلم و دانشگاه و راننده تاکسی و پلیس و شهردار و صد مورد ِ دیگر شاکی هستم فقط یک نگاه به عملکرد خود بیندازم! نقد کردن بد نیست؛ اما گاهی باید یادمان بیاید که وقتی بلدیم با استدلال و منطق از زمین و زمان شکایت کنیم، باید منتقد خودمان هم باشیم!شاید اگر این را یاد بگیریم که بیشتر وقتها ما هم کم گذاشته ایم و به قول یک عزیزی گریبان خودمان را هم در مشکلات بگیریم، بتوانیم جامعه ی بهتری داشته باشیم. چون تا زمانی که خود را اصلاح نکرده ایم و همیشه مقصر را کسی غیر از خودمان بدانیم هیچ کس یک قدم هم برای بهتر شدن برنمی دارد!





اسطوره

8 11 2009
اسطوره

اسطوره

استاد گفت:

کودکان امروز، اسطوره ها را  نمی شناسند و بدون وجود قهرمان بزرگ می شوند.

با کوچکترین مشکلی احساس شکست می کنند و خود را می بازند… چرا که الگویی در استقامت ندارند!!!





هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت

28 10 2009

هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت

هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت

اذن دخول را که خواندم به امید اجازه، قدم به حریم سبزتان می گذارم و چقدر دوست داشتنی ست آن زمان که در حرم، در آن مأمن دلهای خسته، با شرم حضور، خدا را صدا می زنم و می گویم برایتان از تمام نا گفتنــی ها، از تمام اشتباهات و بغض های در گلو مانده. می گویم از دور شدن، رفتن هاى بى حاصل و نرسیدن هاى پى در پى!

و چه شیرین است گفتن و نهراسیدن از هیچ…

.

ازدیدن هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت، میلاد هشتمین امام نمی توان ساده گذشت و دلتنگ نشد!





درس دیروز

18 10 2009

درس دیروز

درس دیروز

خیلی گذشت تا فهمیدم زندگی، تنها “این لحظه” نیست!

تجربه به من آموخت بر خلاف شعار اطرافیانم – که بارها مرا به زیستن در «حال» تشویق می کردند -

قدم ِ نسنجیده ی امروز، راه ِ بی سرانجام فرداست!

.

حیف…دیر فهمیدم!