
گاهی من نیز مقصرم
این روزها به این فکر می کنم که چقدر در مسائل مختلف دنبال نداشته هایم می گردم و وقتی به مشکلی برمی خورم می گویم اگر این آدم در زندگیم بود، اگر این اتفاق می افتاد، اگر فلان چیز را داشتم…می توانستم شرایط بهتری را رقم بزنم و دقیقا همین زمان است که می توانم نفسی راحت بکشم، که می دانستم اشتباه از من نبوده! ولی واقعا این طور است؟
اصلا منظورم حسرت خوردن نیست! منظورم برچسب ِ مقصر زدن، به کسی یا چیزیست. اینکه هر کدام از ما با وجود خیلی داشته ها، نداشته هایمان شده اند راه حل مشکلاتمان. و یک بار با خودمان نمی گوییم بیا و با تمام آن چیزی که در اختیار داری و خودت هم خوب می دانی کم نیست، بهترین را بساز.
وقتی می گویم چرا استاد از ساعتش می زند و درست درس نمی دهد یک لحظه به خودم نگاه کنم که من چقدر به وظیفه درست درس خواندنم پرداختم!
وقتی هنوز یاد نگرفتم از چراغ قرمز رد نشوم و پوست میوه ام را پرت نکنم در خیابون، چطور می توانم از آدمهایی بنالم که هر روز حقم را می خورند؟
وقتی حتی به پدر و مادرم که عزیزترین آدمهای زندگیم هستند احترام نمی گذارم چگونه می توانم انتظار احترام گذاشتن دیگران به خودم را داشته باشم؟
آن زمانی که از دست خانواده و فامیل و معلم و دانشگاه و راننده تاکسی و پلیس و شهردار و صد مورد ِ دیگر شاکی هستم فقط یک نگاه به عملکرد خود بیندازم! نقد کردن بد نیست؛ اما گاهی باید یادمان بیاید که وقتی بلدیم با استدلال و منطق از زمین و زمان شکایت کنیم، باید منتقد خودمان هم باشیم!شاید اگر این را یاد بگیریم که بیشتر وقتها ما هم کم گذاشته ایم و به قول یک عزیزی گریبان خودمان را هم در مشکلات بگیریم، بتوانیم جامعه ی بهتری داشته باشیم. چون تا زمانی که خود را اصلاح نکرده ایم و همیشه مقصر را کسی غیر از خودمان بدانیم هیچ کس یک قدم هم برای بهتر شدن برنمی دارد!








