گاهی من نیز مقصرم

15 11 2009
گاهی من نیز مقصرم

گاهی من نیز مقصرم

این روزها به این فکر می کنم که چقدر در مسائل مختلف دنبال نداشته هایم می گردم و وقتی به مشکلی برمی خورم می گویم اگر این آدم در زندگیم بود، اگر این اتفاق می افتاد، اگر فلان چیز را داشتم…می توانستم شرایط بهتری را رقم بزنم و دقیقا همین زمان است که می توانم نفسی راحت بکشم، که می دانستم اشتباه از من نبوده! ولی واقعا این طور است؟

اصلا منظورم حسرت خوردن نیست! منظورم برچسب ِ مقصر زدن، به کسی یا چیزیست. اینکه هر کدام از ما با وجود خیلی داشته ها، نداشته هایمان شده اند راه حل مشکلاتمان. و یک بار با خودمان نمی گوییم بیا و با تمام آن چیزی که در اختیار داری و خودت هم خوب می دانی کم نیست، بهترین را بساز.

وقتی می گویم چرا استاد از ساعتش می زند و درست درس نمی دهد یک لحظه به خودم نگاه کنم که من چقدر به وظیفه درست درس خواندنم پرداختم!

وقتی هنوز یاد نگرفتم از چراغ قرمز رد نشوم و پوست میوه ام را پرت نکنم در خیابون، چطور می توانم از آدمهایی بنالم که هر روز حقم را می خورند؟

وقتی حتی به پدر و مادرم که عزیزترین آدمهای زندگیم هستند احترام نمی گذارم چگونه می توانم انتظار احترام گذاشتن دیگران به خودم را داشته باشم؟

آن زمانی که از دست خانواده و فامیل و معلم و دانشگاه و راننده تاکسی و پلیس و شهردار و صد مورد ِ دیگر شاکی هستم فقط یک نگاه به عملکرد خود بیندازم! نقد کردن بد نیست؛ اما گاهی باید یادمان بیاید که وقتی بلدیم با استدلال و منطق از زمین و زمان شکایت کنیم، باید منتقد خودمان هم باشیم!شاید اگر این را یاد بگیریم که بیشتر وقتها ما هم کم گذاشته ایم و به قول یک عزیزی گریبان خودمان را هم در مشکلات بگیریم، بتوانیم جامعه ی بهتری داشته باشیم. چون تا زمانی که خود را اصلاح نکرده ایم و همیشه مقصر را کسی غیر از خودمان بدانیم هیچ کس یک قدم هم برای بهتر شدن برنمی دارد!





اسطوره

8 11 2009
اسطوره

اسطوره

استاد گفت:

کودکان امروز، اسطوره ها را  نمی شناسند و بدون وجود قهرمان بزرگ می شوند.

با کوچکترین مشکلی احساس شکست می کنند و خود را می بازند… چرا که الگویی در استقامت ندارند!!!





هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت

28 10 2009

هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت

هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت

اذن دخول را که خواندم به امید اجازه، قدم به حریم سبزتان می گذارم و چقدر دوست داشتنی ست آن زمان که در حرم، در آن مأمن دلهای خسته، با شرم حضور، خدا را صدا می زنم و می گویم برایتان از تمام نا گفتنــی ها، از تمام اشتباهات و بغض های در گلو مانده. می گویم از دور شدن، رفتن هاى بى حاصل و نرسیدن هاى پى در پى!

و چه شیرین است گفتن و نهراسیدن از هیچ…

.

ازدیدن هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت، میلاد هشتمین امام نمی توان ساده گذشت و دلتنگ نشد!





درس دیروز

18 10 2009

درس دیروز

درس دیروز

خیلی گذشت تا فهمیدم زندگی، تنها “این لحظه” نیست!

تجربه به من آموخت بر خلاف شعار اطرافیانم – که بارها مرا به زیستن در «حال» تشویق می کردند -

قدم ِ نسنجیده ی امروز، راه ِ بی سرانجام فرداست!

.

حیف…دیر فهمیدم!





پریدن، سهم دل من

11 10 2009

پریدن، سهم دل من

چیست در پس ِ پریدن دلی که هنوز راه آسمان را بلد نیست؟

بالهایم را جایی همین نزدیکی ها گذاشته ام؛ تا شکافتن ِ پیله ام، امانتی دست ِ تو!





تناقض آشکار

5 10 2009

تناقض آشکار

تناقض آشکار

قلم، توان نوشتن از معشوق ندارد؛ آنگاه که لوح دل، سپیدیش را به دست فراموشی می سپارد…

همان دلی که جای تو بود و به غير سپرده شد؛ روزی شیطان و روزی انسانی و روزی نفس.

مقصر تمام سیاهی های این دل، قدرنشناسی های من بود و بس!

تقصیرها همه از آن ِ من!

.

.

خدایا!

خط خوردگی های بی شمار دلم را با نور بی کران لطفت بزدای، که این جان اگر میزبان حضور تو نباشد، بسی غریب و تنهاست… و چه تناقض آشکاریست بین بودن ِ تو و تنهایی ِ من!





مهر و خاطره

29 09 2009

مهر و خاطره

مهر و خاطره

بزرگ شدیم، قد کشیدیم!

اما؛

با تو که غریبه نیستم… دلم برای کیف و کتاب مدرسه تنگ شده.

برای صف اول مهر که دوازده سال رییس جمهور حرف زد و تبریک گفت و صدایش همیشه لابه لای خنده ها و حرف هامون گم شد.

برای در رفتن از کلاس های خسته کننده ی جغرافی.

برای خوردن و نقاشی کشیدن سر بحث های زیبای جامعه شناسی :)

برای روزهایی که معلم عربی بیشتر از نصف کلاس رو بیرون می کرد که تکلیف هامونو کامل کنیم و چقدر می خندیدیم وقتی ناظم می پرسید: «کسی هم تو کلاس مونده؟!» :دی

برای صبحانه هایی که هر هفته یک بار مدیر و ناظم تصمیم به جمع کردنش می گرفتند و فردا باز سفره و فلاکس آب به راه بود!

برای خنده ها…مسخره بازی ها…دعواها…غر زدن ها…برای تــــک تـــــک بچه ها!!!

.

.

شاید باورت نشه!

دلم برای ثانیه ثانیه ی اون روزها تنگ شده!!!

__________________________________

پینوشت:

- با دیدن این عکس جدا رفتم اون سالهای بی نظیر!! یادمه ازمون قول گرفته بودن جاهایی که نخوندیم رو نگاه نکنیم! و چه حس گناهی داشتیم  وقتی  زود ورق می زدیم و این کار رو اونقدر تند می کردیم که حتی عکسای کتابم درست نمی دیدیم! :دی

این روزا خیلی حرف دارم واسه گفتن و نوشتن! اما نمی دونم چرا گاهی اینقدر حرف دل رو زدن سخت می شه…





می خوانمت

13 09 2009
می خوانمت

می خوانمت

آن یکی الله می گفتی شبی
تا که شیرین گردد از ذکرش لبی

گفت شيطان: آخر اي بسيارگو
اين همه الله را لبيك گو

مي‌نيايد يك جواب از پيش ِ تخت
چند الله مي‌زني با روي سخت

او شكسته‌دل شد و بنهاد سر
ديد در خواب او خضر را در خضر

گفت هين از ذكر چون وا مانده‌اي
چون پشيماني از آن کِش خوانده‌اي

گفت لبيكم نمي‌آيد جواب
زان همي‌ترسم كه باشم ردّ باب

گفت آن الله ِ تو لبيك ماست
و آن نياز و درد و سوزت پيك ماست

ترس و عشق تو كمند لطف ماست
زير هر يا رب ِ تو لبيكهاست

(مولوی)

.

.

دعای زیبای جوشن کبیر را که زیر لب زمزمه می کنی، تلنگری می شود بر دل و جانت!

هر اسم زیبای حق به یادت می آورد که چه اندازه محتاج اویی! چه اندازه تنهایی…بی درک حضورش و چه اندازه بزرگ است لطف و رحمت آن ستارالعیوب و غفارالذنوب…!

.

.

سال هاست که دل بستن عادت روزهایمان شده…اما به راستی اسما این دعا، زیبنده ی کدامین یار است؟

.

الیس الله بکاف عبده

به حق، خوشا به سعادت آن که تو را دارد.





زیر پوست شهر

6 09 2009

زیر پوست شهر

زیر پوست شهر

یکی از شب های ماه رمضان امسال، بعد از افطار، جلوی یکی از بستنی فروشی ها کمتر از یک ربع منتظر دوستم می ایستم و به خیابان رو به روم که به نام یک شهید ِ نگاه می کنم. چیزی که کمتر از چند دقیقه توجه هر کسی رو جلب می کنه، دیدن ماشین های گرون و تکراریه! تکراری می گم واسه اینکه شاید تو همون یک ربع هر کدومشون رو شش، هفت بار می بینی که از جلوت رد می شن و دوباره میرن که دور بزنن و دور بزنن و دور بزنن! این دور زدن ها ایقدر ادامه پیدا می کنه که یا پلیس بیاد و تمام راههای دور زدن رو ببنده یا خودشون سر گیجه بگیرند و خسته شن!

.

.

تا حالا به این عبارت فکر کردید؟

« زیر پوست شهر »

نمی دونم دلیلش چیه که هر وقت محو ِ آرامش، سیاهی و زیبایی شب می شم یاد این می افتم که پشت این همه زیبایی چه خبره؟

وقتی به جاهایی مثل بام تهران پا می گذارم از خودم می پرسم زیر سقف این خونه ها چی می گذره؟!

.

.

دلم می سوزه وقتی می بینم دغدغه های خیلی از ماها عوض شده…لحظه های عمرمون -حتی اگه ماه رمضان باشه و نفس کشیدنمون تو هر ثانیه اش عبادت- به بدترین نحو می گذره!

و می ترسم… می ترسم از روزی که سیاهی های این شهر اونقدر زیاد بشه که زیبا بودن و زیبایی دیدن رو فراموش کنیم!

__________________________________

پینوشت:

- اصلا نمی خواستم همه چیز رو سیاه ِ سیاه یا سفید ِ سفید ببینم! فقط صحنه هایی که اون شب دیدم خیلی فکرم رو مشغول کرد! وگرنه مطمئنم تو همین شهر هنوزم می شه تجربه های نابی داشت!





سکوت مبهم

28 08 2009
سکوت مبهم

سکوت مبهم

می خواهی به زبان آوری آنچه که می پنداری نمی دانم!

صادقانه بگویم، از این سکوت مبهم خسته شده ام،

اما می هراسم… از شنیدن ناگفته هایی که گاه فکر می کنم همه اش را از بَر شده ام و گاه با اطمینان به خود می گویم یک  کلمه اش را هم نمی دانم!

جای گله باقی نمی گذارم برای دلم؛

اما تو حق داری…چرا که حتی اجازه ندادم شک کنی ناگفته ای دارم!

__________________________________

پینوشت:

- اونهایی که منو میشناسند به این جور درد و دل کردن هام آشنایی کامل دارند!

کلی حرف می زنم و کنجکاوشون می کنم اما آخرش هیچی از حرف هام رو متوجه نمیشن…

منطقی باشیم..درد و دل جز واسه آروم شدن ِ اونیه که دلش پره؟ :دی