اسباب کشی

به علت ف ی ل ت ر شدنهای مداوم به این آدرس نقل مکان نمودیم:
akharinbarg2.blogfa.com

بالا و پایین

خدایا!

وقتی به هر کدوم از ماها پول می دی، لطفا جنبه ش رو هم بهمون بده!

 

تا پایان این قصه، صدها بار آغاز و صدها بار نرسیدن

تا پایان این قصه، صدها بار آغاز و صدها بار نرسیدن

تا پایان این قصه، صدها بار آغاز و صدها بار نرسیدن

 

آغاز می کنم دوباره، مثل آتش زدن کبریتی دیگر؛

یا می سوزد،

یا خاموش می شود در باد…

مرا به حال خویش وامگذار

«دی / وا / نه» سه بخشه؛

اما امان از وقتی که دچار شی؛ دچار دیوانگی! اون موقع است که حتی یک بخش از زندگیت رو هم سالم نمی ذاره…

____________

پ.ن. دنبال درمانم اما حس می کنم خودم دارم ذره ذره وجودم رو غرق می کنم

برای یافتنت عینک می زنم

برای یافتنت عینک می زنم

برای یافتنت عینک می زنم

می دانم که هستی و هنوز نفس می کشی. حتی اگر بارها و بارها صدای نفس کشیدنت در زیر آوار روزهای شلوغ و پرهیاهو به گوشم نرسد.

این روزها با تمام وجودم حس می کنم که چیزی در درونم گم شده است؛

.

و تو، همان گمشده ی منی؛ که معنیِ تمام و کمال واژه ای به نام «من» هستی…

____________

پ.ن. این پست شهابیه رو بعد نوشتن پستم خوندم بی ربط به حال این روزهای من نیست.

دیدن نعمت، یه جور قدردانیه

بعضی وقتا خیلی چیزا تو روزای زندگی گم می شن. نمی بینیشون. نه اینکه نباشن. هستن اما مشکل اینجاست که انقدر دیدیشون دیگه به چشمت نمیان.

وقتی دوربین نگاه آدما وایمیسته روی یکیشون و ازت می پرسن چقدر دوسش داری؟ برات مهمه؟ اگه یه روز بدونی نمی بینیش لبات به خنده باز می شه؟ قدرشو دونستی؟ براش چی کارا کردی؟ بودن یا نبودنش؟ رفتن یا موندنش؟ شادی یا غمش؟ گریه یا خنده ش؟ …

بی خیال دوربین نگاه آدما.. ذره بین نگاه خودم گیر گرده روی مهم ترین آدمای زندگیم که گاهی گمشون می کنم تو روزمرگیام. گاهی نمی فهمم بودنشون یعنی استمرار نعمت و موندنشون یعنی اوج نعمت.

____________

کاملا بی ربط نوشت: تولد یکی از بهترین دوستام گذشت. خیلی دلم می خواست یه پست درست درمون بنویسم و بهش تبریک بگم اما خیلی دیر شده.

بودنش یه نعمته و امیدوارم قدردان این نعمت خدا باشم. غیرمنتظره جان تولدت هوارتا مبارک دوست مهربونم…!

آغازی دیگر

آغازی دیگر

آغازی دیگر

یک. نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

 

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

 

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

 

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

 

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

به راه پر ستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

 

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

 

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

 

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

 

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو می دمی و آفتاب می شود…

(قسمتی از شعر فروغ فرخزاد)

.

آغازی دیگر

آغازی دیگر

دو. نگاهم از پنجره بر شاخه های درخت كهنسالی گره خورده…

دو چكاوك از پی هم  بر شاخه ها بالا و پايين مي پرند،

شايد لانه ای مي سازند بر بالای آن پير سالخورده.

تا چندی پيش، جوجه ای بودند در لانه ای ديگر و دور…

 

و اينك آيا . . .

آغازی ديگر در پيش است ؟!

از باد و باران و برف و توفان نمی هراسند ؟!

اميدشان به شاخه های تنومند و كهنسال است ؟!

يا . . .

يا به با هم بودن؟؟؟

 

يكدلند و همراه،

از پی هدف مشتركی مي كوشند،

خستگی را خسته كردند و نا اميدی را نا اميد،

 

آری . .

بي گمان آغازي ديگر در راه است . . .

(«غریبه ی» دیروز که «آشنای لحظه های» امروز شد)

.

.

سه. اگر سری به آسمان زدید برای فردایمان دعایی کنید…

« Older entries